داستانک
لباس گرم
پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد. هنگام بازگشت سرباز پیری را دید که با لباسی اندک در سرما نگهبانی می داد.
از او پرسید : آیا سردت نیست؟
نگهبان پیر گفت : چرا ولی لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم.
پادشاه گفت : من الان داخل قصر می روم و می گویم یکی از لباس های گرم مرا را برایت بیاورند.
نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد. اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر وعده اش را فراموش کرد.
صبح روز بعد جسد سرمازده پیرمرد را در حوالی قصر پیدا کردند، در حالی که در کنارش با خطی ناخوانا نوشته بود :
ای پادشاه من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل می کردم اما وعده لباس گرم تو مرا از پای درآورد.....
منبع :داستانهای کوتاه
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین ۱۳۹۲ ساعت 13:50 توسط م.پ
|
آموزگارپایه ی چهارم ابتدایی هستم و با هدف انتقال تجربیات آموزشی و تبادل اندیشه با همکاران عزیزو ارتباط موثربااولیاودانش آموزان خوب این مرزوبوم این وبلاگ را راه اندازی نمودم امیدوارم که باراهنمایی ونظرات خودتان مرا دراین راه یاری نمایید.