حکایت جالینوس و دیوانه

جالینوس روزی از راهی می گذشت، دیوانه ای او را دید مدتی به رخسارش نگریست و سپس

به او چشمک زد و آستینش را کشید. جالینوس وقتی به پیش یاران و شاگردان خود آمد گفت :

«یکی ازشما داروی بهبود دیوانگی به من دهد.» یکی از آنان گفت : «ای دانای هنرمند داروی

دیوانگی به چه کارت آیدت ؟»

جالینوس پاسخ داد : «امروز آمده دیوانه ای به رخسارم نگریست و خندید و آستینم را کشید.

او ازمن خوشش آمده بود.»

شاگرد گفت : «این چه ربطی به دیوانگی  تو دارد ؟»
جالینوس گفت :

گر ندیدی جنس خود کی آمدی             کی به غیر جنس، خود را بر زدی
چون دوکس باهم زید بی هیچ شک          در میانشان هست قدر مشترک

تفالی بر حضرت حافظ




دست از طلب ندارم تا کام من برآید   یا تن رسد به جانان یا جان ز تن برآید
بگشای تربتم را بعد از وفات و بنگر   کز آتش درونم دود از کفن برآید
بنمای رخ که خلقی واله شوند و حیران   بگشای لب که فریاد از مرد و زن برآید
جان بر لب است و حسرت در دل که از لبانش   نگرفته هیچ کامی جان از بدن برآید
از حسرت دهانش آمد به تنگ جانم   خود کام تنگدستان کی زان دهن برآید
گویند ذکر خیرش در خیل عشقبازان   هر جا که نام حافظ در انجمن برآید


هبوط در کویر


مرا کسی نساخت٬ خدا ساخت٬ نه آنچنان که کسی می خواست که من کسی نداشتم ٬کسم خدا بود٬ کس بی کسان! او بود که مرا ساخت آنچنان که خودش خواست٬ نه از من پرسید٬ نه از آن "من دیگرم"!    بهترین فرشته ها همین شیطان بود. مرد و مردانه ایستاد و گفت : نه سجده نمی کنم٬ تو را سجده می کنم اما این آدمک های  را که از گل متعفن ساخته ای٬ این موجود ضعیفی  را که برای شکم چرانیش خدا و بهشت و پرستش و عظمت و بزرگواری و آخرت و حق شناسی و محبت و همه چیز و همه کس را فراموش میکند سجده نمی کنم! من از نورم٬     ذاتم از آتش پاک و زلال بی دود است٬ من این لجن های مجسم پلید پست را   سجده کنم...؟...

 الان که خدا و شیطان بیایند و یک نگاهی به این بچه های قابیل بیندازند٬ شیطان سرش را بالا نمی گیرد و سینه اش را جلو نمی دهد؟ آن رجز "فتبارک الله" برای همین ها بود؟ یا برای قربانیان بی دفاع اینها؟.....

 ناگهان خداوند خدا٬ دستهای بزرگ و زیبایش را٬ دستهایی که معجزه خلقت و حیات از آن دو سرزده اند در سینه فضا پیش آورد ... کوهی از آتش ٬ آتش دیوانه و گدازان و بیقرار در کف دستهای وی پدید آمد ...وحشت همه کائنات را ساکت کرده بود. ناگهان ندای خداوند خدا٬ هستی را در سکوت عدم فرو برد. ندا آنرا بر کوهها و صحراها و دریاها عرضه می کرد٬ هیچیک را از وحشت یارای پاسخی نبود . دشتهای پهناور  دامن فرا چیدند٬ دریاها پا به فرار نهادند٬ همه از برداشتنش سرباز زدند٬ من برداشتم! ما برداشتیم! خداوند خدا در شگفت شد و در حالیکه بر چهره اش گل سرخ شادی می شکفت و شهد محبتی از لبخند زیبای لبانش می ریخت گفت: آه! که چه سخت ستمکار نادانی....!!!!


(گزیده ای از کتاب هبوط در کویردکتر شریعتی)

آزمون زندگي.....


ماهي ها چه قدر اشتباه مي كنند ؛

قلاب علامت كدام سؤال است كه به آن پاسخ ميدهند ؟

آزمون زندگي ما پر از قلابهايي است كه وقتي اسير طعمه اش

مي شويم، تازه مي فهميم ماهي ها بي تقصيرند !!

حسد ، كينه ، خشم ، لذت ، غرور، انزجار، انتقام ، ترس ، شهوت ...


خداوندا دانشي عطا فرما تا از كنار اين قلابها بگذرم كه

شايد دگر فرصتي براي برگشتن به پاكي دريا نباشد ......


دانلود آزمون های پایه ی چهارم ابتدایی

 نمونه سوال ریاضی

نمونه سوال بنویسیم

نمونه سوال تاریخ ومدنی

ادامه نوشته