دانه میکاریم
دو نفر بودند و هر دو در پی حقیقت . اما برای یافتن حقیقت یکی شتاب را برگزیدو دیگری شکیبایی را .اولی گفت : " آدمیزاد در شتاب آفریده شده ، پس باید درجستجوی حقیقت دوید آنگاه دوید و فریاد برآورد : " من شکارچی ام ، حقیقت شکارمن است . "او راست می گفت : زیرا حقیقت غزال تیز پایی بود که از چشم ها میگریخت .اما هرگاه که او از شکار حقیقت باز می گشت ، دست هایش به خون آغشته بود . شتاب او تیر بود . همیشه او پیش از آنکه چشم در چشم غزال حقیقت بدوزد اورا کشته بود . خانه باورش مزین به سر غزالان مرده بود . اما حقیقت غزالی است که نفس می کشد . این چیزی بود که او نمی دانست . دیگری نیز در پی صیدحقیقت بود . اما تیر و کمان شتاب را به کناری گذاشت وگفت : خداوند آدمیان را به شکیبایی فراخوانده است پس من دانه ای می کارم تا صبوری بیاموزم .و دانه کاشت، سال ها آبش داد و نورش داد و عشق داد . زمان گذشت و هر دانه ،دانه ای آفرید .زمان گذشت و هزار دانه ، هزاران دانه آفرید . زمان گذشت و شکیبایی سبزه زار شد .و غزالان حقیقت خود به سبزه زار او آمدند .بی بند و بی تیر و بی کمان .و آن روز ، آن مرد ، مردی که عمری به شتاب و شکار زیسته بود ، معنی دانه وکاشتن و صبوری رافهمید . پس با دست خونی اش دانه ای در خاک کاشت....
عرفان نظر آهاری
آموزگارپایه ی چهارم ابتدایی هستم و با هدف انتقال تجربیات آموزشی و تبادل اندیشه با همکاران عزیزو ارتباط موثربااولیاودانش آموزان خوب این مرزوبوم این وبلاگ را راه اندازی نمودم امیدوارم که باراهنمایی ونظرات خودتان مرا دراین راه یاری نمایید.